تبليغاتX
زمزمه های دل خسته

سلام مهربون

پرسید : دوستیم؟

خندیدم و گفتم : آره که دوستیم.

گفت : تا کی؟!

گفتم : دوستی که تا نداره!

گفت : تا مرگ.

جواب دادم : گفتم که ، تا نداره.

گفت : تا بهشت!

گفتم : یه خط واسه دوستی مون بکش تا اون سر دنیا ، ولی واسه من که تا نداره.

اون همش اصرار داشت که دوستی مون تا داشته باشه و حرف منو نمی فهمید.

آخرش هم با تعجب گفت :

مگه می شه؟!

بعدش هم کمی فکر کرد و گفت :

بیا واسه دوستی مون یه نشونه هم بذاریم!

گفتم : نشونه اش رنگ دل مون.

گفت : نه ، نشونه اش شکلات!

تو الآن شکلاتت رو بده به من و منم شکلاتم رو می دم به تو.

از این به بعد هم هر وقت همدیگه رو دیدیم ، یه شکلات تو به من بده و یکی هم من به تو!

قبول کردم و هر بار که همدیگه رو می دیدیم یه شکلات می گذاشتم کف دستش و اونم شکلات خودش رو می داد به من.

بعدش هم زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و مفهوم نگاه مون این بود که :

دوستیم؟ آره دوستیم.

هر بار ، من شکلاتم رو باز می کردم و با لذت تموم می خوردمش.

آخ که چه طعمی داشت این دوستی!

و اون با تعجب به من نگاه می کرد و شکلاتش رو می گذاشت توی یه صندوقچه که همراهش بود.

می گفتم : بخورش.

می گفت : تموم می شه ، می خوام تا همیشه بمونه!

می گفتم : چیزی که هیچ وقت طعمش رو نچشیدی چجوری تمایل داری واسه همیشه نگهش داری؟!

می گفت : با گذاشتنش توی صندوقچه.

آخا اینها نشونه دوستی مونن!

سال ها گذشت و هر دومون قد کشیدیم.

یه روز گفت :

دارم می رم سفر ، اومدم واسه خداحافظی.

و ادامه داد که :

نگران نباشی ها ، زود برمی گردم پیش تو و نشونه های دوستی مون!

یه حسی بهم می گفت اون دیگه بر نمی گرده.

آخه حتی طعم یکی از نشونه های دوستی مون رو هم نچشیده بود!

و رفت و دیگه برنگشت.

اون از اولش هم می خواست بدونه تا کی؟

فکر کردم چه خوب شد که همه شکلات ها رو خوردم و از خودم پرسیدم :

راستی اون با کرور کرور شکلات نخورده می خواد چکار کنه؟!

 

 

عزیز دلم عشق که اندازه و تا و مقدار نداره.

رسم و رسوم و شرط و شروط نداره.

عشق رو فقط باید چشید.

مگه نه؟

آخ که چه قشنگه این عشق.

دکتر فرهنگ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:55  توسط   | 
آن نه عشق است که بتوان برِ غمخوارش برد

يا توان طبل زنان بر سرِ بازارش برد

عشق مي خواهم از آن سان که رهايي باشد

هم از آن عشق که منصور سرِ دارش برد

عاشقي باش که گويند به دريا زد و رفت

نه که گويند خَسي بود که جويبارش برد

عشق يعني قلم از تيشه و دفتر از سنگ

که به عمري نتوان دست بر آثارش برد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:32  توسط   | 
این داستان واقعی است

ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم می جنگیدند.



شب کریسمس جنگ را تعطیل می کنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقه خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک می کند. صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر می شنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان می روند.

آن شب سربازان 3 ارتش در کنار هم شام می خورند و کریسمس را جشن می گیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق می کنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند!
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمی رفت. شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان می دادند! چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی 3 نماینده ارتش ها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.
آنها آنقدر با هم رفیق می شوند که با هم عکس می گیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر می دهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند! کار به جایی می رسد که این 3 ارتش به هم پناه می دهند و ...
تنها چیزی که باعث می شود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

این اتفاق تاریخی با نام Christmas Truce شناخته می شود. سال ها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 27 هزار دلار می خرد پل مک کارتنی هم در ویدیوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال 2005 هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک" می سازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش در آمد.
تمام تاریخ عبارت است جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند






 
 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:47  توسط   | 
مردي كت و شلواري با كراواتي زيبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت.دوستش علت روجويا شد و مرد پاسخ داد: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من رو عوض كنه.
منو وادار كرد سيگار و مشروب رو ترك كنم ... طرز پوشيدن لباسم رو عوض كرد ، و كاري كرد تا ديگه قماربازي نكنم، و همچنين در سهام سرمايه ‌گذاري كنم و حتي منو عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم كه همه آدمهاي سرشناسي هستند ميرم بازي گلف ! دوستش با تعجب گفت: ولي اينايي كه مي‌گي چيز بدي نيستند !!!! مرد گفت: خب اين رو مي دونم ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگه اين زن در شان من نيست!


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:34  توسط   | 
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالي خوبي نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هايي کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و نگاهي به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد... بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار كردم و آن زيباترين سيركي بود كه به عمرم نرفته بودم .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11:36  توسط   | 
رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنی
دخترهمسایه نیست بهش چشمک بزنی
عاشقت نیست بهش کلک بزنی
رفیق مقدسه، باید جلوش زانو بزنی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11:29  توسط   | 
می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:41  توسط   | 

می خواهم یه دسر خوشمزه واسه همه بچه های توپول مثل خودم که قصد لاغر شدن ندارن بنویسم

مواد لازم : 1 بسته بیسکوییت بتیپور ، خامه شکلاتی و شیر

یه ظرف چهار گوش بردارید، بیسکوییت ها رو یکی یکی تو شیر بزنید و ته ظرف مرتب و منظم به صف بچینید ،  بیسکوییت ها رو فقط یک لحظه توی شیر بزنید که نرم نشه ، بعد که همه به صف شدند یک لایه خامه شکلاتی بریزید ، دوباره بیسکوییت ا را به صف کنید و دوباره خامه بریزید ، اینقدر این کار رو تکرار کنید تا ظرف پر بشه ، وقتی ظرف پر شد یک استکان شیر بریزید روی ظرف و بگذارید توی یخچال تا چند ساعت بمونه ، بعد هم بخورید ، عالییییییییییییییییییییییییییییییییه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:54  توسط   | 
اینجا مثل شهر مرده ها شده هیشکی به اینجا سر نمیزنه کاش بروم فیس بوکمو باز کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:59  توسط   | 
گلوم دردمیکنه مریضضضضضضضضضضضضضضض شدم . دلم میخواست امروز فقط بخوابم ولی حسابی کار داشتم مجبور شدم بیام شرکتُ از دست این مناقصات لعنتی

آی گلوووووووووووووووووووووووووووووووم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:14  توسط   | 

چرا خیلی از مردم ماهی دوست ندارند ؟ معلومه چون بلد نیستند چطوری درست کنند

اگه میخواهید ماهی خوش مزه درست کنید باید حتما حتما حتما حتما ماهیتون تازه باشه ، نکته دوم نوع ماهی مثلا ماهی های خیلی چرب مثل سبور را  باید کباب کرد و  ماهی های  کم چرب مثل قزل الا باید سرخ کرد .

خوب حالا شروع میکنیم یه ماهی تازه تازه بخرید و خوب تمیزش کنید هیچی نباید توش باشه باید شکمشو تمیز تمیز کنیدو بعد ماهیتون توی سیر کوبیده شده اب لیمو ادویه ماهی و نمک فراوان بخوابونید بگذارید یکی دو ساعت تو این سس خوشمزه بماند ، بعد ارد سفید و ادویه و زردچوبه و نمک مخلوط کنید و ماهی تو این ارد بزنید و سرخ کنید راستی وقتی دارید سرخش میکنید به طرف کوشت ماهی توی روغن داغ داغه داغ بندازید ، وای چقدر خوشمزه است .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 16:32  توسط   | 
این همه آدم رفتند و نیامده اند؛ و فقط یک نفر است که رفت و هنوز هم در تاریخ دارند می‌گویند:‏ نیامد نیامد ...
ای اهل حرم میر و علم‌دار نیامد‎ ...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 23:19  توسط   | 
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن.
پدر يه جورايي مي‌ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.
دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير
پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي برام بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
... اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دستم رو ول نمي‌کني.
در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس
دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 1:44  توسط   | 

پسرک از پله های چوبی و  پوسیده که هر لحظه ممکن بود فرو بریزد  بالا رفت قلبش از هیجان مثل گنجشک میتپید دم در ایستاد تا نفسی تازه کند و بعد با تردید در زد و وارد شد داخل اتاق فرش زوار در رفته ای افتاده بود گوشه اتاق قفسه ای پر از شیشه های کثیف قرار داشت و گوشه دیگر اتاق بخاری دود زده ای بود  پیر مرد روی فرش نشسته بودو  به پسرک نگاهی کرد و پرسید تو کیستی  و چه میخواهی ؟

پسرک منو من کنان گفت من ........من شنیده ام که شما معجون خارق العاده ای میفروشی

پیرمرد در حالی که به طرف قفسه میرفت گفت همه معجون های من خارق العادی هستند فکر نکن من دوا گلی و شربت معده میفروشم و  بعد در حالی که داشت دستش را به طرف شیشه ای دراز میکرد گفت: مثلا این معجون کاملا مثل اب بی بو و بی مزه است و تو هر شربتی میتوانی از ان استفاده کنی و توی هیچ کالبد شکافی هم معلوم نیست

پسرک گفت:منظورت اینه که این یه سم

پیرمرد : اسمشو هر چی میخوای بگذار من بهش میگم عمر پاککن و قیمت ان 5 میلیون تومان است نه حتی یک تومان کمتر

پسرک گفت : امیدوارم که همه معجون های شما اینقدر گران نباشند ؟

پیرمرد در حالی که دستش را به طرف شیشه ی کثیف دیگری دراز میکرد گفت : نه مثلا این معجون عشق قیمتش فقط هزار تومان است چون اگر کسی اینقدر پول داشت دیگر به ان نیازی نداشت و یا اینکه سنش باید خیلی از تو بیشتر باشد که برای ان پس انداز کند و ان را بخرد

  پسرک  خیلی خوشحال شد و گفت تاثیر ان چی ؟

پیرمرد گفت تاثیر ان دائمی است و از بین نمیرود فقط کافی است که یک قاشق از ان را در هر نوشیدنی که دوست داری بریزی و مطمئن باشی که او بعد از خوردن ان هیچ چیز دیگری به جز تو نمیخواهد و تمام فکر و ذکرش بعد از ان تو می شوی قفط تو

پسرک از خوشحالی روی پایش بند نمی شد و گفت اما او حتی من را نمیبیند .....چه برسد به ...........

پیرمرد گفت بعد از  خوردن این معجون تو تمام زندگی اش میشوی اینقدر روی تو حساس میشود که اگر تو حتی لحظه ای با زنان زشت هم حرف بزنی ناراحت میشود اگر حتی لحظه ای احساس ناراحتی و خستگی بکنی او  خواهد مرد و اگر حتی برای چند لحظه دیر بکنی فکر میکند حتما اتفاق بدی برایت افتاده و امااگر در جادوی زنان افسونگر که هر کسی را گرفتار میکند بیافتی خیلی ناراحت میشود و ضربه میخورد اما در نهایت تو را خواهد بخشید و هیچ وقت شرایطی فراهم نمیکند که از او جدا بشوی

پسرک گفت باورم نمیشه یعنی ممکنه

پیرمرد گفت من همیشه مشتری هایم را مدیون خود میکنم و اگر معجون عشق نمی فروختم معجون های دیگرم هم به فروش نمی رفت زیرا مطمئن هستم که هر کسی معجون عشق خرید و عشق را به راحتی به دست اورد بعد از مدتی اینقدر نسبت به ان بی تفاوت میشود که برایش غیر قابل تحمل خواهد شد  و حاضر است تمام زندگی اش را بفروشد تا از دست ان خلاص بشود و دوباره گذارش به اینجا خواهد افتاد

اما پسرک انقدر از اینکه میتوانست معجون عشق را بخرد خوشحال بود که دیگر حرفهای اخر پیرمرد را نشنید و سریع پول معجون را حساب کرد و رفت

و پیرمرد در حالی که رفتنش را نگاه میکرد گفت به زودی با 5 میلیون تومان بر خواهی گشت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 11:44  توسط   | 

امروز می خواهم یه دستور اشپزی واسه همه  توپول ها  مثل خودم که عاشق غذا خوردن ولی خیلی دوست دارن یک کم لاغر بشن بنویسم .

درست کردنش خیلی راحته ولی درعین حال رژیمی ، اول یه مخلوط کن بردارید بعد یک عدد پیاز ، گوجه، یک کم جعفری ، چند حبه سیر ، روغن زیتون ، اب لیمو ، و ادویه تندوری ماسالا ، نمک و فلفل با هم مخلوط کنید ، با دست و دل بازی فلفل بریزید شاید یک کم تند بشه اما خوشمزه است . بعد تیکه های مرغ کوچولو کوچولو خرد کنید و تو این معجون بخوابانید ، بگذارید خوب بخوابه و خوابش عمیق بشه ، بعد میتوانید تیکه های کوچولو توی ماهیتابه بریزید و زیرش کم کنید تا ارام ارام بپزه یادتون نره حتما معجون را هم بهش اضافه کنید ، اگر هم دوست نداشتید میتوانید کبابش کنید بعد هم سیب زمینی پوست کنده رو با باقیمانده معجونتون بپزید ، سیب زمینی هاتون عالی میشه ، فقط یادتون نره زیرش باید خیلی کم باشه .

عالییییییییییییه .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 11:41  توسط   | 
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،

 گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛

گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:45  توسط   | 

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی كه خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
توئی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاس مگه نه؟
اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو
آسمون خونه نشین بود
دلتو شكسته بودن
همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم
مثل سایه مثل رؤیا
اما بیدارم و بی تو
مثل تو تنهای تنها

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی كه خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بیقراری مال من

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:38  توسط   | 

ادمها وقتی با کسی ارتباط نزدیک بر قرار میکنن که یا از اون رابطه سود و منفعت ببرند یا براشون لذت بخش و خوشایند باشه

اما وقتی که به اون رابطه شک میکنی قسمت اعظمی از احساسات از بین میره و ترس و وحشت جاشو میگیره

ترس و وحشتی که نمیدونی باهاش چی کار کنی؟ 

اصلا نری سراغ جواب سوالهای شک بر انگیزت و کل رابطه قطع کنی یا جرات داشته باشی و بری دنبال واقعییت . واقعییتی که نمیدانی شیرین یا تلخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 1:41  توسط   | 
 سلام
این متن دعای شاکین است عزیزانی که ندارندویاپیدانکرده اند این دعارامیتواننددردعای خمس عشره بیبند.

بسم الله الرحمن رحیم
به نام خداى بخشنده مهربان


اِلهى اِلَيْكَ اَشْكُو نَفْساً بِالسُّوَّءِ اَمّارَةً وَاِلىَ الْخَطيئَةِ مُبادِرَةً

خدايا به سوى تو شكايت آورم از نفسى كه مرا همواره به بدى وادارد و به سوى گناه شتاب دارد

وَبِمَعاصيكَ مُولَعَةً وَلِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُكُ بى مَسالِكَ

و به نافرمانيهايت حريص است و به موجبات خشمت دست درازى كند مرا به راههايى كه

الْمَهالِكِ وَتَجْعَلُنى عِنْدَكَ اَهْوَنَ هالِكٍ كَثيرَةَ الْعِلَلِ طَويلَةَ الاْمَلِ اِنْ

منجر به هلاكت مى شود مى كشاند و بصورت پست ترين نابودشدگان درم آورد بيماريهايش بسيار و آرزويش دراز

مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَاِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ مَيّالَةً اِلَى اللَّعِبِ وَاللَّهْوِ

است اگر شرى به او رسد بى تاب شود و اگر خيرى نصيبش گردد سركشى كند به اسباب بازى و سرگرميهاى بيهوده

مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَالسَّهْوِ تُسْرِعُ بى اِلىَ الْحَوْبَةِ وَتُسَوِّفُنى بِالتَّوْبَةِ

بسيار متمايل و از بى خبرى و فراموشى انباشته است مرا به سوى گناه شتاب دهد و به نوبت توبه به امروز و فردايم كند

اِلهى اَشْكُو اِلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى وَشَيْطاناً يُغْوينى قَدْ مَلاَ

خدايا به تو شكايت آورم از دشمنى كه گمراهم كند و شيطانى كه مرا از راه بدر برد سينه ام را پر از

بِالْوَسْواسِ صَدْرى وَاَحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبى يُعاضِدُ لِىَ الْهَوى

وسوسه كرده و تحريكات زهرآگينش قلبم را احاطه كرده به هوا و هواسم كمك كند

وَيُزَيِّنُ لى حُبَّ الدُّنْيا وَيَحُولُ بَيْنى وَبَيْنَ الطّاعَةِ وَالزُّلْفى اِلهى

و دوستى دنيا را پيش چشمم آرايش دهد ميان من و فرمانبردارى و تقرب به درگاهت حائل گردد خدايا

اِلَيْكَ اَشْكُو قَلْباً قاسِياً مَعَ الْوَسْواسِ مُتَقَلِّباً وَبِالرَّيْنِ وَالطَّبْعِ مُتَلَبِّساً

پيش تو شكوه آرم از دلى كه سخت شده و بدست وسوسه ها بگردد و به زنگ (خودبينى ) و خوى زشت پوشيده شده ،

وَعَيْناً عَنِ الْبُكاَّءِ مِنْ خَوْفِكَ جامِدَةً وِ اِلى ما تَسُرُّها طامِحَةً اِلهى

و از ديده اى كه به هنگام گريه كردن از خوف تو خشك است ولى براى نگريستن به مناظر خوش آيندش خيره و حريص است خدايا

لا حَوْلَ لى وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِقُدْرَتِكَ وَلا نَجاةَ لى مِنْ مَكارِهِ الدُّنْيا اِلاّ

جنبش و نيرويى براى من نيست جز به نيروى تو و راه نجاتى از گرفتاريهاى دنيا ندارم جز

بِعِصْمَتِكَ فَاَسْئَلُكَ بِبَلاغَةِ حِكْمَتِكَ وَنَفاذِ مَشِيَّتِكَ اَنْ لا تَجْعَلَنى

نگهدارى تو پس از تو مى خواهم به حكمت رسايت و به مشيت جارى و گذرايت كه مرا تنها در معرض

لِغَيْرِ جُوْدِكَ مُتَعَرِّضاً وَلا تُصَيِّرَنى لِلْفِتَنِ غَرَضاً وَكُنْ لى عَلَى

جود و بخشش خود درآورى و هدف تيرهاى بلا و آزمايش قرارم ندهى و مرا در پيروزى

الاْعْداَّءِ ناصِراً وَعَلَى الْمَخازى وَالْعُيُوبِ ساتِراً وَمِنَ الْبَلاَّءِ و اقِياً

بر دشمنان يارى كنى و رسوائيها و عيوبم را بپوشانى و از بلا محافظتم كنى

وَعَنِ الْمَعاصى عاصِماً بِرَاءْفَتِكَ وَرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

و از گناهان نگاهم د
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:23  توسط   | 
چند وقته زمان برام خیلی خیلی دیر میگذره هر یه روزم به اندازه هزار ساله

روزا دیر شب میشه شبها دیر صبح میشه

حتی میتوانم تعداد نفسهامو بشمارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 21:49  توسط   | 
بهای دوست نه به زیبایی و دارایی اوست . بهای دوست به وفاداری اوست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 23:53  توسط   | 

سعی کن با همه چیز کنار بیایی

فرار نکن!

زمین بطرز احمقانه ای گرد است!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 23:32  توسط   | 
بعضی  از ادمها چشمشون نابیناست وسایلی که چند قدمیشون فرار داره نمیبینند و دنبالش میگردند

اما خیلی از ادمها چشمشون بیناست اما خیلی چیزهارو نمیبینند .محبتی که داره به چشماشون سرازیر میشه.دوستی که کنارشونه .دستی که برای گرم شدن میخواهد در دست دیگری قرار بگیره.............

و از همه مهمتر شیطانی که کنارشون ایستاده و وسوسه شون میکنه که  اگر به این ندیدن ادامه بدن خیلی چیزهارو از دست میدن و وقتی بیدار میشن که دیگه خیلی دیر شده و همه چیز از بین رفته 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 1:56  توسط   | 

 دل ادمها خیلی وقتها از عقل شون  سوال میپرسه سوالهایی که عقل  میترسه بهشون جواب بده یا

جوابی نداره که بده

بعضی وقتها جوابهای عقل اون چیزی نیست که دل منتظرشه

اما بعضی وقتها جوابهای عقل و دل یکی میشه  که اگه مطابق میل دل باشه اون وقتی که میشه گفت

 خوشبختی به سراغ دل امده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 1:32  توسط   | 

نخستین بار گفتش کز کجایی؟                 بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟          بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست             بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟       بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق ........ بر تو چون است؟       بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟              بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟            بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی‌ در سرایش                     بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟                  بگفت این شم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟                   بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟                      بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور                 بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟                   بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟               بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار                    بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است        بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد                   بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست          بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق سخت کارت زار است          بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟       
بگفتا جان مده بس دل که با اوست           بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
بگفت از دل جدا کن عشق ........             بگفتا چون زیم بی جان ....

بگفت او آن من شد زو مکن یاد                  بگفت این،کی کند بیچاره ......
بگفت از من کنم در وی نگاهی؟                 بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش               نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی                    ندیدم کس بدین حاضر جوابی

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:34  توسط   | 

در بند هواييم يا ضامن آهو
در فتنه رهاييم يا ضامن آهو
بي‌تاب و شکيبيم تنها و غريبيم
بي‌سقف و سراييم يا ضامن آهو
عرياني پائيز خاموشي‌ پرهيز
بي‌برگ و نواييم يا ضامن آهو
سرگشته‌تر از عمر بر‌گشته‌تر از بخت
جوياي وفاييم يا ضامن آهو
آلوده بدنام فرسوده ايام
با خود به جفاييم يا ضامن آهو
آلوده مبادا فرسوده مبادا
اينگونه که ماييم يا ضامن آهو
پوچيم و کم از هيچ هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم يا ضامن آهو
ننگيني ناميم سنگيني ننگيم
در رنج و عناييم يا ضامن آهو
بي رد و نشانيم از ديده نهانيم
امواج صداييم يا ضامن آهو
صيد شب و روزيم پابند هنوزيم
در چنگ فناييم يا ضامن آهو
مجبور مخير ابداع مکرر
تقدير قضاييم يا ضامن آهو
افتاده به عصيان تن داده به کفران
آلوده رداييم يا ضامن آهو
حيران شدة رنج توفان زدة درد
درياي بکاييم يا ضامن آهو
تو گنج نهاني ما رنج عيانيم
بنگر به کجاييم يا ضامن آهو
با دامني اندوه خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم يا ضامن آهو
با رنج پياپي در معرکه ري
بي‌قدر و بهاييم يا ضامن آهو
نه طالع مسعود نه بانگ خوش عود
زنداني ناييم يا ضامن آهو
در غربت يمگان در محبس شروان
زنجير به پاييم يا ضامن آهو
رانده ز نيستان مانده ز ميستان
تا از تو جداييم يا ضامن آهو
سوداي ضرر ما کالاي هدر ما
اوقات هباييم يا ضامن آهو
دلخسته و رسته از هر چه گسسته
خواهان شماييم يا ضامن آهو
روزي بطلب تا يک شب به تمنا
نزد تو بياييم يا ضامن آهو
در صحن و سرايت ايوان طلايت
بالي بگشاييم يا ضامن آهو
با ما کرم تو ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم يا ضامن آهو
چشم از تو نگيريم جز تو نپذيريم
اصرار گداييم يا ضامن آهو
مشتاق زيارت تا جبهه طاعت
بر خاک تو ساييم يا ضامن آهو
گوهر چه نبايد گو هر چه ببايد
در کوي رضاييم يا ضامن آهو
آيا بپذيري ما را بپذيري؟
در خوف و رجاييم يا ضامن آهو
مهر است و اگر قهر شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم يا ضامن آهو
فريادرسي تو عيسي نفسي تو
محتاج شفاييم يا ضامن آهو
هر چند گنهکار هر قدر سيه‌کار
بي‌رنگ و رياييم يا ضامن آهو
ما بنده درگاه در پيش تو، اما
در عشق خداييم يا ضامن آهو
در رنج و تباهي وقتي تو بخواهي
آزاد و رهاييم يا ضامن آهو
اي چشمه خورشيد مهر تو درخشيد
در عين بقاييم يا ضامن آهو
ما همسفر شوق فريادگر شوق
آواي دراييم يا ضامن آهو
همخانه شبگير همسايه تأثير
پرواز دعاييم يا ضامن آهو
همراز به خورشيد دمساز به ناهيد
در شور و نواييم يا ضامن آهو
هم‌صحبت صبحيم هم سوي نسيميم
هم دوش صباييم يا ضامن آهو
ما خاک ره تو در بارگه تو
گوياي ثناييم يا ضامن آهو
سوگند الستيم پيمان نشکستيم
در عهد بلي‌ييم يا ضامن آهو
يار ضعفا تو خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم يا ضامن آهو
هم مسکنت ما هم مرحمت تو
مسکين غناييم يا ضامن آهو
از فقر سروديم يا فخر نموديم
فخر فقراييم يا ضامن آهو
نه نقل فلاطون نه عقل ارسطو
جوياي هداييم يا ضامن آهو
هنگامه وهم آن کجراهه فهم اين
ما اهل ولاييم يا ضامن آهو
از گوهر پاکيم از کوثر صافيم
فرزند نياييم يا ضامن آهو
چاووش شب‌رزم سرجوش تب رزم
شوق شهداييم يا ضامن آهو
ايمان به تو داريم يونان بگذاريم
تشريک زداييم يا ضامن آهو
منشور نشابور سر سلسله نور
با حکمت و راييم يا ضامن آهو
تو راه مجسم گر راه به عالم
جز تو بنماييم يا ضامن آهو
تا صور قيامت با شور ندامت
شايان جزاييم يا ضامن آهو
حق‌خواهي استاد آگاهي‌مان داد
کز تو بسراييم يا ضامن آهو
در صفّه مولا همراه «مصفا»
اصحاب صفاييم يا ضامن آهو
اين بخت «سهيل» است کش سوي تو ميل است
در نور و ضياييم يا ضامن آهو
زين نظم بدايع وين اختر طالع
اقبال هماييم يا ضامن آهو


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:1  توسط   | 

«و الف بين قلوبهم لو انفقت ما في الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم»  

(سوره انفال ایه 63)؛

 و «خدا ميان دل هايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روي زمين است همه را خرج مي كردي نمي توانستي بين دل هايشان الفت برقرار كني؛ ولي خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت؛ زيرا او تواناي حكيم است.»

 

خدای عزیزم ماه برکت و رحمت ات هم تمام شد ماه محبت و مهربانی رفت ,حالا دلم گرفته, دلم گرفته نکنه این ماه هم دست خالی بروم و به حاجت دلم نرسم  , خدایا شرمنده ات هستم شرمنده مسجد النبی ات شرمنده قبرستان بقیع ات , شرمنده خانم فاطه زهرا, شرمنده قبرستان بقیع , خدایا خودت گفتی اگه نخوای اگه همه انچه روی زمین هست را بدم باز هم نمیتوانم بین دلها الفت و مهربانی برقرار کنم ,میدانم اگه نخواهی هیچ وقت توی دلش عزیز نمیشم

خدا جونم اگه نخواهی کچا بروم به کی بگم , خدا جونم راه پیش رویم بسته است اینده تاریک پاهام خسته است اگه تو نخوا چه بکنم چه بکنم ,یا قاضی الحاجات ,یا قاضی الحاجات

 

«و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعدا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانالله» (سوره آل عمران آيه 103)

و «همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را ياد كنيد؛ آن گاه كه دشمنان يك ديگر بوديد و خدا ميان دل هاي شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:18  توسط   | 
سکوت عزیزم . میخواهم برایت قصه بگویم .قصه مهربانی و همدردی .قصه محبت و عشق

سالها پیش در شبی سرد و زمستانی پیرمردی ناتوان و خسته با پاهایی که از سرما یخ زده  بود در کنار رودخانه به انتظار نشسته بود تا مگر سواری پیدا شود و او را به ان طرف رودخانه ببرد .ساعتها گذشت انگار پایانی بر این انتظار نبود که ناگهان صدای پای تعداد بیشماری سوارکار از دور شنیده شد هنگامی که سوار کاران به او رسیدند او نگاهی به سوارکاران انداخت و بدون اینکه بلند شود و از او تقاضای کمک بکند سوارکار از کنار او رد شد و سپس سوارکاران بعدی یکی یکی  از کنار او رد شدند  و از رودخانه گذشتند تا اینکه اخرین سوارکار به  او نزدیک شد . پیرمرد در چشمان او نگاهی انداخت و سپس از جایش بلند شد و به طرف او رفت و از او تقاضای کمک کرد .پیرمرد به او گفت که پل روی رودخانه شکسته شده است و اب هم خیلی سرد است نمی توان پیاده از ان عبور کرد . سوارکار به سرعت از اسب پیاده شد و به پیکر نیمه یخ زده پیرمرد کمک کرد تا سوار اسب شود و پیرمرد را نه تنها به ان طرف رودخانه برد بلکه اورا به خانهاش که چند کیلومتر دور تر از رودخانه برد رساند .وقتی به خانه کوچک و محقر پیرمرد رسیدند سوارکار از او پرسید که چرا از چندین سوارکاری که قبل از او از رودخانه گذشتند تقاضای کمک نکرد و به محض دیدن او که اخرین سوارکار بود تقاضای کمک کرد ؟ و به او گفت که اگر من که اخرین نفر بودم تقاضای تو  را رد میکردم کس دیگیری نبود که تو را  به ان طرف رودخانه ببرد

پیرمرد با مهربانی در چشمان سوار کار نگاه کرد و با لبخند گفت : من انسانها را خوب میشناسم  .من به چشمان تمام سوارکاران قبل از تو نگاه کردم اما رنگی از مهربانی و همدردی نیافتم و فقط غرور خودخواهی دیدم و میدانستم اگر از انان تقاضای کمک بکنم دست رد به سینه ام خواهند زد .اما هنگامی که در چشمان تو نگاه کردم مهربانی و همدردی در چشمانت موج میزد و میدانستم که تو دست رد به سینهام نمیزنی و به همین دلیل از تو تقاضای کمک کردم

حرفهای پیرمرد در قلب سوارکار رخنه کرد و به او قول داد تا نگذارد غرور خودخواهی وجودش را فرا گیرد و نگذارد درد انسانهای دیگر را درک کند.

سکوت نازنینم روزی من هم  مهربانی و همدردی در چشمانت دیدم نگذار غرور و مهربانی ان را کمرنگ کند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:55  توسط   | 
In nature, most girls develop faster and mature earlier than boys of similar age group. Look around yourself and you would see the different. I told Chan, "good for you to have found a girl friend but have you seen enough of many girls to know she is the best." Our eyes are very deceiving, we always look and judge by the external rather than the inner of oneself. I quoted this meaningful phrases, "The beauty of a woman is not in a facial mode but the true beauty in a woman is reflected in her soul. It's the caring that she lovingly gives, the passion that she shows." This article was posted also in March recently.marry to a person who loves to listen to you, and marry to the person who loves to talk to you If you believe these words, you would never fail in your marriage life. "Husband loves to talk and wife loves to listen." This type of interesting relationship would last a life time.Marry to the woman who is much much younger than you. Don't be afraid to look for a partner who is 10 years younger or more. For the man would always see the woman as young. Just imagine when he is 60, his wife is only 50. She is still pretty and young to him. The vast different of age would also allow the man to be smarter and more understanding in the long runHappiness is to know that my life has meaning and purpose, and that every day my life touches others in a positive way - whether to make them laugh or learn or both at once.


+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4:12  توسط   | 

There is no more lovely, friendly, and charming relationship, communion, or company than a good marriage." (Martin Luther)

Martin Luther found peace when he married an ex-nun named Katharine von Bora, whom he had helped to escape from her nunnery in an empty fish barrel and had taken refuge in Wittenberg.

Katharine von Bora was born in 1499, the daughter of an impoverished nobleman. In 1504 she went to the convent school of the Benedictine order in Brehna (near Halle) and entered the convent of Nimbschen, near Grimma in 1508.

In 1515 she took her vows and became a nun at the soonest possible date. In 1523 she left the convent and ended up in Wittenberg. By June 1525, echoing a trend across Europe as former nuns and monks married, she became Mrs Martin Luther.

Katharine was 16 years younger than Martin and together they had six children. Luther doted on his large family but was able to devote himself to the simpler pleasures of life, gardening, writing music.

Katharine took over the household, particularly the household expenses; it is said that Dr Luther did not have a clue how to run a household. She also proved herself to be a good housewife and gardener.

Luther's household included not only his wife and six children, but also one of Katharine's relatives and after 1529 six of Luther's sister's children. Luther also housed students in his home to help the family's financial situation.

For recreation the Luthers enjoyed a bowling lane of sorts in their garden, board games such as chess, and music. They had a pet dog. They grew much of their own food in a small garden at the Black Cloister and then later as a farm outside Wittenberg.

Luther and Katherine were diligent parents, disciplining their children, but doing so in love. Their home was noted for its liveliness and its happiness.

Katherine outlived her husband by six years. She died on December 20, 1552 in Torgau where she had fled from the plague in Wittenberg.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:11  توسط   |